تبلیغات
باغچه علم - زندگی نامه امام رضا
زندگی نامه امام رضا (ع)
!به ادامه مطلب مراجعه کنید!

بـعـد از امـام مـوسى بن جعفر (علیه السلام ) مقام امامت به پسرش  حضرت ابوالحسن على بـن

مـوسـى الرّضـــا (عـلیـه السـلام ) رسـیـد، چـرا كـه او در فـضـایل سرآمد همه برادران و افراد

خانواده اش بود و در علم و پرهیزكارى بر دیگران برترى داشت و همه شیعه و سنّى بر برترى او

اتفاق نظر دارند و همگان آن حضرت را به تفوّق بر دیگران در جهت علم و فضایل معنوى مى

شناسند.

بـه علاوه پدر بزرگوارش امام كاظم (علیه السلام ) بر امامت او بعد از خودش تصریح فرموده و

اشاراتى نموده كه درباره هیچیك از برادران و افراد خانواده او، چنین تصریح و اشاراتى ننموده است

.

حـضـرت رضـا (عـلیـه السلام ) به سال 148 هجرى (یازدهم ذیقعده یا ...) در مدینه چشم بـه ایـن

جـهـان گـشـود، و در طـوس خـراسـان در مـاه صـفـر سال 203 هجرى در سنّ 55 سالگى از دنیا

رفت .

مـادر آن حـضـرت ((اُمّ الْبَنین )) نام داشت كه اُمّ ولد بود. مدّت امامت او و مدّت سرپرستى او از

اُمّت ، بعد از پدرش ، بیست سال بود.

چند نمونه از دلایل امامت حضرت رضا (ع )

1 ـ تـصـریح و اشارات امام كاظم (علیه السلام ) بر امامت حضرت رضا (علیه السلام )؛ ایـن مـطـلب

را جمع كثیرى نقل كرده اند از جمله از اصحاب نزدیك و مورد اطمینان و صاحبان عـلم و تـقـوا و

فـقـهـاى شـیـعـیـان (امـام كـاظـم (عـلیـه السـلام ) ) كـه بـه نقل آن پرداخته اند، عبارتند از:

داوود بـن كـثـیـر رِقـّى ، محمّد بن اسحاق بن عمّار، علىّ بن یقطین ، نعیم قابوسى و افراد دیگر

كه ذكر آنان به طول مى انجامد.

((داوود رِقـّى )) مـى گـویـد: بـه ابـاابـراهـیـم (امام كاظم (علیه السلام ) ) عرض  كردم : فـدایـت

شـوم ! سـنّ و سـالم زیـاد شـده و پـیر شده ام ، دستم را بگیر و از آتش دوزخ مرا نجات بده ، بعد

از تو صاحب اختیار ما (یعنى امام ما) كیست ؟

آن حـضـرت اشـاره بـه پسرش امام رضا (علیه السلام ) كرد و فرمود:((هذا صاحِبُكُمْ مِنْ بَعْدِى ؛

امام شما بعد از من این پسرم مى باشد)).

2 ـ ((مـحـمـّد بـن اسـحـاق )) مـى گـویـد: بـه ابـوالحـسـن اوّل (امـام كـاظـم (علیه السلام ) )

عرض كردم : آیا مرا به كسى كه دینم را از او بگیرم ، راهنمایى نمى كنى ؟

در پـاسـخ فـرمـود:(((آن راهـنـمـا) ایـن پسرم على (علیه السلام ) است )) روزى پدرم (امام صادق

(علیه السلام ) ) دستم را گرفت و كنار قبر پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) بـرد و بـه مـن

فـرمـود:((پسر جان ! خداوند متعال (در قرآن ) مى فرماید:((... اِنّى جاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَلِیفَة ...))؛

من در روى زمین جانشین و حاكمى قرار خواهم داد ، خداوند وقتى سخنى مى گوید و وعده اى

مى دهد، به آن وفا مى كند)).

3 ـ ((نـعـیم بن صحاف )) مى گوید: من و هشام بن حَكَم و علىّ بن یقطین در بغداد بودیم ، عـلى

بـن یـقـطـیـن گـفـت : در حـضـور عبد صالح (امام كاظم (علیه السلام ) ) بودم ، به من فـرمـود:((اى

عـلى بـن یـقطین ! این على ، سرور فرزندان من است ، بدان كه من كُنیه خودم (یعنى ابوالحسن

) را به او عطا كردم )).

و در روایـت دیـگـر آمـده اسـت كه : هشام بن حَكَم (پس از شنیدن این سخن از على بن یقطین )

دستش را بر پیشانى خود زد و گفت : راستى چه گفتى ؟ (او چه فرمود؟!). على بن یقطین در

پاسخ گفت :((سوگند به خدا! آنچه گفتم امام كاظم (علیه السلام ) فرمود)).

آنگاه هشام گفت :((سوگند به خدا! امر امامت بعد از او (امام هفتم ) همان است (كه به حضرت

رضا (علیه السلام ) واگذار شده است ))).

4 ـ ((نـعـیـم قـابـوسـى )) مـى گـویـد: امـام كـاظـم (عـلیه السلام ) فرمود:((پسرم على ، بزرگترین

فرزند و برگزیده ترین فرزندانم و محبوبترین آنان در نزدم مى باشد و او بـه جفر مى نگرد و هیچ كس

جز پیامبر یا وصىّ پیامبر به جفر نمى نگرد)).

نمونه اى از فضایل امام رضـا (ع )

((غـفـارى )) مـى گـویـد: مـردى از دودمـان ((ابـورافـع )) آزاد كـرده رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و

آله و سـلّم ) كـه نـام او را ((فـلان )) مـى گـفـتند، مبلغى پول از من طلب داشت و آن را از من

مى خواست و اصرار مى كرد كه طلبش  را بپردازم (ولى مـن پـول نـداشـتـم تـا قـرضـم را ادا كـنـم

) نـمـاز صـبـح را در مـسـجـد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) در مـدیـنه خواندم ،

سپس حركت كردم كه به حـضـور حـضرت رضا (علیه السلام ) كه در آن وقت در ((عُرَیض )) (یك

فرسخى مدینه ) تـشـریـف داشـت ، بروم ، همینكه نزدیك درِ خانه آن حضرت رسیدم دیدم او سوار

بر الاغى اسـت و پیراهن و ردایى پوشیده است (و مى خواهد به جایى برود) تا او را دیدم ،

شرمگین شدم (كه حاجتم را بگویم ).

وقـتـى آن حـضـرت به من رسید، ایستاد و به من نگاه كرد و من بر او سلام كردم با توجّه بـه

ایـنـكـه مـاه رمـضـان بود (و من روزه بودم ) به حضرت (علیه السلام ) عرض كردم : دوست شما

((فلان )) مبلغى از من طلب دارد به خدا مرا رسوا كرده (و من مالى ندارم كه طلب او را بپردازم ).

غـفـارى مـى گوید: من پیش خود فكر مى كردم كه امام رضا (علیه السلام ) به ((فلان )) دسـتـور

دهد كه (فعلاً) طلب خود را از من مطالبه نكند، با توجّه به اینكه به امام (علیه السلام ) نگفتم كه

او چقدر از من طلبكار است و از چیز دیگر نیز نامى نبردم .

امام رضا (علیه السلام ) (كه عازم جایى بود) به من فرمود بنشین (و در خانه باش ) تا بازگردم . من

در آنجا ماندم تا مغرب شد و نماز مغرب را خواندم و چون روزه بودم ، سینه ام تـنگ شد مى

خواستم به خانه ام بازگردم ، ناگهان دیدم امام رضا (علیه السلام ) آمد و عـدّه اى از مـردم در

اطـرافـش بـودنـد و درخـواسـت كـمـك از آن بـزرگـوار مى كردند و آن حضرت به آنان كمك مى كرد،

سپس وارد خانه شد، پس از اندكى از خانه بیرون آمد و مرا طلبید، برخاستم و با آن حضرت وارد

خانه شدیم ، او نشست و من نیز در كنارش نشستم و مـن از ((ابـن مـسیّب )) (رئیس مدینه )

سخن به میان آوردم و بسیار مى شد كه من درباره ابن مسیّب نزد آن حضرت سخن مى گفتم ،

وقتى كه سخنم تمام شد، فرمود:((به گمانم هنوز افطار نكرده اى ؟)).

عـرض كـردم : آرى افـطـار نكرده ام . غذایى طلبید و جلو من گذارد و به غلامش دستور داد كه با

هم آن غذا را بخوریم ، من و آن غلام از آن غذا خوردیم ، وقتى كه دست از غذا كشیدیم ، فرمود:

((تشك را بلند كن و آنچه در زیر آن است براى خود بردار)).

تـشك را بلند كردم و دینارهایى دیدم ، آنها را برداشتم و در آستین خود گذاردم (یعنى در جیب

آستینم نهادم ) سپس امام رضا (علیه السلام ) به چهار نفر از غلامان خود دستور داد كه همراه

من باشند تا مرا به خانه ام برسانند.

بـه امـام رضـا (عـلیـه السـلام ) عـرض كـردم : فدایت گردم ! قراولان ((ابن مسیب )) (امیر مدینه )

در راه هستند و من دوست ندارم آنان مرا با غلامان شما بنگرند.

فـرمـود:((راسـت گـفتى ، خدا تو را به راه راست هدایت كند))، به غلامان فرمود:((همراه من

بـیایند و هركجا كه من خواستم ، برگردند)) غلامان همراه من آمدند، وقتى كه نزدیك خانه ام

رسـیدم و اطمینان یافتم ، آنان را برگرداندم ، سپس به خانه ام رفتم (شب بود) چراغ خـواسـتـم ،

چـراغ آوردند به دینارها نگاه كردم ، دیدم 48 دینار است و آن مرد طلبكار، 28 دیـنـار از من طلب

داشت ودر میان آن دینارها، یك دینار بود كه مى درخشید، آن را نزدیك نور چـراغ بـردم دیـدم روى آن

با خط روشن نوشته است :((آن مرد، 28 دینار از تو طلب دارد، بقیه دینارها مال خودت باشد)).

سـوگـنـد بـه خـدا! خـودم نمى دانستم (و فراموش كرده بودم ) كه او چقدر از من طلب دارد.

روایـات در ایـن راسـتا بسیار است كه شرح و نقل آنها در این كتاب كه بنایش بر اختصار است به

طول مى انجامد.

ماجراى شهادت حضرت رضـا (ع )

وقـتـى كـه حـضـرت رضـا (عـلیـه السـلام ) بـه سـال دویـسـت هـجـرى ، به دعوت ماءمون نـاگـزیـر

از مـدیـنـه بـه خـراسـان آمـد، حـدود سـه سال آخر عمرش را در دستگاه ماءمون (هفتمین خلیفه

عبّاسى گذراند).

حـضرت رضا (علیه السلام ) در خلوت ، ماءمون را بسیار موعظه و نصیحت مى كرد و او را از عذاب

خدا مى ترساند و ارتكاب خلاف را از او زشت مى شمرد و ماءمون در ظاهر، گفتار امـام رضـا

(عـلیـه السـلام ) را مـى پـذیـرفـت ولى در بـاطن آن را نمى پسندید و برایش سنگین و دشوار بود.

روزى حضرت رضا (علیه السلام ) نزد ماءمون آمد و دید او وضو مى گیرد ولى غلامش آب به دست

او مى ریزد و او را در وضو گرفتن كمك مى كند.

امام رضا (علیه السلام ) به او فرمود:((در پرستش خدا كسى را شریك قرار مده )).

مـاءمـون آن غلام را رد كرد و خودش آب ریخت و وضو گرفت ، ولى این سخن حضرت رضا (عـلیـه

السلام ) موجب شد كه خشم و كینه ماءمون به آن حضرت زیاد شود (چرا كه ماءمون یـك عـنـصر

متكبّر و خودخواه بود و اینگونه گفتار به دماغش برمى خورد) این از یك سو و از سـوى دیـگـر،

هـرگـاه مـاءمـون در حـضـور حـضـرت رضـا (عـلیـه السـلام ) از فـضـل بـن سـهـل و حـسن بن سهل

سخن به میان مى آورد، امام رضا (علیه السـلام ) بـدیـهـاى آن دو را بـه مـاءمـون گـوشزد مى كرد

و ماءمون را از گوش دادن به پیشنهادهاى فضل و حسن ، نهى مى نمود.

فـضـل بن سهل و حسن بن سهل ، موضعگیرى حضرت رضا (علیه السلام ) را فهمیدند، از آن پـس

مـكـرّر به گوش ماءمون مى خواندند و او را بر ضدّ امام رضا (علیه السلام ) مى شـورانـدنـد، مـثـلاً

تـوجّه همگانى مردم را به امام رضا (علیه السلام ) به عنوان یك خطر جدّى براى براندازى حكومت

ماءمون قلمداد مى كردند و ماءمون (خودخواه ) را وامى داشتند كه از حضرت رضا (علیه السلام )

فاصله بگیرد و كار به جایى رسید كه آن دو (سالوس خـائن ) راءى مـاءمـون را نـسبت به حضرت

رضا (علیه السلام ) دگرگون ساختند و او را آنچنان كردند كه تصمیم به كشتن حضرت رضا (علیه

السلام ) گرفت .

تا روزى امام رضا (علیه السلام ) با ماءمون غذایى خوردند، امام رضا (علیه السلام ) از آن غذا بیمار

شد و ماءمون نیز خود را به بیمارى زد.

جریان شهادت حضرت رضا (علیه السلام ) از زبان عبداللّه بن بشیر

((عـبـداللّه بـن بـشـیـر)) (یـكـى از غلامان ماءمون ) مى گوید: ماءمون به من دستور داد كه

نـاخـنهاى خود را بلند كنم و این كار را براى خودم عادى نمایم و آن را به هیچ كس نگویم مـن ایـن

كـار را انـجـام دادم سـپس ماءمون مرا طلبید، چیزى شبیه تمرهندى به من داد و به من گـفـت :

ایـن را بـا دسـتـهـایـت خـمـیـر كـن و بـه هـمـه دسـتـت بمال و من چنین كردم و سپس  ماءمون

مرا ترك كرد و به عیادت حضرت رضا (علیه السلام ) رفت ، پرسید حالت چطور است ؟

امام رضا (علیه السلام ) فرمود:((امید سلامتى دارم )).

مـاءمـون گـفـت : مـن هـم بـحـمـداللّه امـروز حـالم خـوب شـده است ، آیا هیچیك از پرستاران و

خدمتكاران امروز نزد شما آمده اند؟

امـام رضـا (علیه السلام ) فرمود:((نه ، نیامده اند)). ماءمون خشمگین شد و بر سر غلامان فریاد

زد (كه چرا به خدمتگزارى از آن حضرت نپرداخته اید).

عـبداللّه بن بشیر در ادامه سخن مى گوید: سپس ماءمون به من دستور داد و گفت : براى ما انار

بیاور، چند انار آوردم ، گفت هم اكنون با دست خود (كه به زهر تمر هندى آلوده بود) آب این انارها

را با فشار دست بگیر، من چنین كردم ، ماءمون آن آب انار آنچنانى را با دست خـود بـه حـضـرت

رضـا (عـلیـه السـلام ) (كـه در بـسـتـر بـیـمـارى در حـال بـهـبـودى بـود) خـورانـیـد و همان موجب

مسمومیّت امام رضا (علیه السلام ) شده و سبب شـهـادت آن حضرت گردید، او پس از خوردن آن

آب انار دو روز بیشتر زنده نماند و سپس از دنیا رفت .

جریان شهادت از زبان اباصلت و محمّد بن جهم

((ابـاصـلت هـروى )) مـى گـویـد: وقتى كه ماءمون نزد امام رضا (علیه السلام ) بیرون رفـت ، مـن

بـه حـضـور آن حـضرت رسیدم ، به من فرمود:((یا اَباصَلْتِ! قَدْ فَعَلُوها؛ اى ابـاصـلت ! آنـهـا كار خود را

(یعنى مسموم كردن را) انجام دادند))، و در این هنگام زبان آن حضرت به ذكر توحید و شكر و حمد

خدا، گویا بود.

((محمّد بن جهم )) مى گوید: حضرت رضا (علیه السلام ) انگور را دوست داشت ، مقدارى از

انـگـور را آمـاده كـردنـد و چند روز در جاى حبه هاى انگور، سوزنهاى زهرآلود، وارد كردند وقـتـى كـه

دانـه هـاى انـگـور زهـرآگین شد، آن سوزنها را بیرون آوردند و همان دانه هاى انگور را نزد آن حضرت

گذاردند، آن بزرگوار كه در بستر بیمارى بود، آن انگورها را خورد و سپس به شهادت رسید.

و گـویـنـد مـسـمـوم نـمـودن آن حـضـرت بـسـیـار زیـركـانـه و دقـیـق (بـا كمال پنهانكارى بود تا

كسى نفهمد) انجام گرفت .

ریاكارى ماءمون بعد از شهادت حضرت رضا (ع )

پـس از شـهـادت حضرت رضا (علیه السلام ) ماءمون یك شبانه روز خبر آن را پوشاند و فـاش

نـكـرد، سـپـس ((مـحمّد بن جعفر)) (عموى حضرت رضا (علیه السلام ) ) و جماعتى از دودمـان

ابـوطـالب (عـلیـه السلام ) را كه در خراسان بودند، طلبید و خبر وفات حضرت رضـا (عـلیـه السلام

) را به آنان داد و خودش گریه كرد و بسیار بیتابى نمود و اندوه شـدیـد خـود را ابـراز كـرد و سـپـس

جـنازه آن حضرت را به طور صحیح و سالم به آنان نشان داد، آنگاه به آن جنازه رو كرد و گفت :

((بـرادرم ! بـراى مـن طـاقـت فـرسـاسـت كـه تـو را در ایـن حال بنگرم ، من امید آن را داشتم كه

قبل از تو بمیرم ، ولى خواست خدا این بود!)).

سـپـس دسـتـور داد جـسـد آن حـضـرت را غـسـل دادنـد و كـفـن و حـنـوط نـمـودنـد و بـه دنـبـال

جنازه آن حضرت راه افتاد و جنازه را تا همانجا كه هم اكنون محلّ قبر شریف حضرت رضـا (عـلیـه

السـلام ) اسـت مـشـایـعـت كـرد و هـمـانـجـا آن را بـه خـاك سـپـرد. آن محل ، خانه ((حمید بن

قحطبه )) (یكى از رجال دربار هارون ) بود كه در قریه اى به نام ((سـنـابـاد)) نـزدیـك ((نـوقـان )) در

سـرزمین ((طوس )) قرار داشت ، و قبر هارون الرّشید (پنجمین خلیفه عبّاسى ) در آنجا بود. مرقد

مطهّر حضرت رضا (علیه السلام ) را در جانب قبله قبر هارون ، قرار دادند.

فرزندان حضرت رضا (ع )

حـضـرت رضـا (علیه السلام ) درگذشت ، ولى فرزندى براى او سراغ نداریم ، جز یك پسر كه همان

امام بعد از اوست ؛ یعنى ((ابوجعفر محمد بن على (علیه السلام ) (امام نهم ) كـه هـنـگـام وفـات

حـضـرت رضـا (عـلیـه السـلام ) هـفـت سال و چند ماه داشت )).




تاریخ : سه شنبه 2 دی 1393 | 12:20 ق.ظ | نویسنده : علی عزیزی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.